![]() |
![]() |
|
| وقتی ع - ش - ق میاد هیچکس نمیبینه اما وقتی میره همه میبینن |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
تو خوبی، خوبتر از تمام فصلهای عاشقی. تو مهربانی، مهربان تر از
نسیمی که به وقت تنهایی هم آواز دلتنگی ام بود. تو عزیزی، عزیز تر از هوایی که هر لحظه مهمان وجودم می شود. عاشقانه می پرستمت و ای کاش هرگز پناه دستهایت را از وجودم نگیری..." یه سبد اقاقیا تقدیم به تو که عطر حضورت را به من هدیه کردی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
نالد و سوزد و افروزد و خاموش شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی . بی گمان دست بر آغوش نگارش ببرند هر که یک بوسه ستاند ز لب یار کسی . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
قاصدک هان : چه خبر آوردی ؟ از کجا : وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی : اما : اما گرد بام و در من بی ثمر میگردی . انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیارو ـ دیاری : برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی : برو آنجا که تو را منتظرند . قاصدک ! در دل من همه کورند و کرند . دست بردار از این در و طن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ : با دلم می گوید که دروغی تو : دروغ : که فریبی تو : فریب . قاصدک ! هان : ولی... آخر ...ایوای ! راستی آیا رفتی با باد ؟ راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی : جایی ؟ در اجاقی ـ طمع شعله نمیبندم ـ خردک شری هست هنوز .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
پيوسته دلم در التهاب است ... نمي دانم تا كجا ... تا به كي .... اين جسم خسته بايد چنين شيدا
باشد ... مجنون بي ليلا ... ليلاي بي مجنون ! ...نمي دانم روح من در كدام ديار ... در آغوش كدام خنده بي پايان ... در كدام سرزمين آرام خواهد گرفت ؟ نمي دانم سرگرداني روح من به برزخي طولاني شبيه است كه مرا با افسون مرگ هماغوش كرده است .... خداي من چنين واله ... چنين پريشان .... اسير چيستم من ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 مهر1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم پيش از آنکه پرده فرو افتد پيش از پژمردن آخرين گل بر آنم زندگي کنم برآنم که عشق بورزم بر آنم که باشم در اين جهان ظلماني در اين روزگار سرشار از فجايع در اين دنياي پر از کينه مست کساني که نيازمند منن کساني که نيازمندشانم کساني که ستايش انگيزند تا دريابم تا شگفتي کنم تا بازشناسم که ام! که ميتوانم باشم که مي خواهم باشم درسفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام کاش ميدانستي دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان دست من در طلب دخترکي است که خطا ناکرده پشيمان باشد دوستي خنده اجباري نيست دوستي رقص صنوبرها نيست و دل من آگاهست و زمين سخت به خود مي لرزيد باد بر شاخ درختان ميگفت: با وفا همنفسي پيدا نيست !... هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد عشقشان عشق خياباني بود................ دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد دوستي عطرا قاقي ها نيست چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست من به دنبال تو ميگردم اي دوست تو پيام آور شادي هايي دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام من به دنبال تو ميگردم اي دوست کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي و به گوش همه ميگفتي تو دوستي ما عشق ما عشق خياباني نيست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
Pot your problems in god hands مشکلات را به خدا واگذاریم Although is sometimes seems to us هرچند گاهی چنین می نماید Our prayers have not been heard که دعاهایمان ناشنیده مانده اند God always knows our every need اما خدای مهربان تمام نیازهایمان را در می یابد Without a single word بی هیچ کلامی And he well not for sake us و تنهایمان فرو نمی گذارد Even though the way is steep اگر چه زندگی پر افت و خیز باشد For always he is near to us چرا که او همواره با ماست A tender watch to keep و به نگاهی مهرآمیز نگهدار ما . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم چند وقتیست که هر شب به تو می اندیشم. آری به همان نقطه دور به همان سبز سمیمی به همان باغ بلور به همان زل زدن از فاصله دور به همان یعنی آن شیوه فهماندن منظور. شبهایی چند شبیست آفت جانم شده است اسم کسی ورد زبانم شده است. در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم آشق دیدار من است. یک نفر ساده چنان ساده که ازساده گیش می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش. یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش. شبهایی چند شبیست آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است. هتم دارم که تویی آن شبه آیینه پوش. آشقی جرم قشنگیست به انکار مکنش. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 آبان1384ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
وقتي گريه كردم گفتند بچه اي ! وقتي خنديدم گفتند ديونه اي! وقتي جدي بودم گفتند مغروري !
وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش! وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي! وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي ! وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي! گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه، شايد بي غرور، اما هرگاه گونه هايم خيس ميشود مي دانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر از احساسم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 آبان1384ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
هیچ گاه نگوییم خدایا مشکل من بزرگ است ، بگوییم ای مشکل خدای من بزرگ است .
که در هر حال به بنده اش کمک می کند . بیاموزیم که هیچ روزی با ارزش تر از امروز نیست .
بیاموزیم که خطاهای دیگران را مانند خطاهای خودمان تحمل کنیم.
بیاموزیم که گنجی که ارزش جستجو دارد هدف است.
بیاموزیم که آنچه را امروز داریم شاید آرزوهای فردایمان باشد .
بیاموزیم که بر زمان مسلط باشیم ،نه زیر فرمان زمان .
بیاموزیم که نگوییم ای کاش این کار را انجام نمی دادیم بلکه بگوییم سعی میکنم بار دیگر این کار
را به انجام دهم . خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .
شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم . و دانشی تفاوت این دو را بدانم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 مهر1384ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
تقديم به بهترينم: وقتي که دست عزيزت يه نوازشگرخوبه وقتي که طلوع چشمات دشمن
هرچي غروبه وقتي سايهء اسمت روي لبهام خونه داره وقتي که زخم نفسهام بي تو مرهمي نداره توبگوغيرتوکسي هست منو تنها نذاره؟ کسي هست که اگه رفتي واسه من بشه ستاره؟ راستي کي توبرمي گردي تاکه بغض من بميره؟ کي ميايي که مرغ شادي تو نگاهم پر بگيره يه تبسم ازنگاهت واسه من تموم دنياست وقتي چشماتو مي بندي زندگي واسم معماست بيا که هُرم نفسهات براي من نفس بياره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مهر1384ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط اکبر شیری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آینه بدانید چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 تیر 1386 مهر 1385 خرداد 1385 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|